تبليغاتX
ترانه های آبی
ترانه های آبی

ورق را برگرداندم.

دیدم تک دل است....

احتمالآ در یک ساحل ایستاده و به دریا نگاه می کند....

واقعی همچون ماه.

خاطراتم شناور می شوند واز کسی که روزی آنها را خلق کرده بیشتر فاصله می گیرند.

زیبا بود همچون تاریکی شب.

آرام و بی صدا.

پشت پلک آسمان مهتابش پر از ستاره هایی روی پوست سیاه شب .

احساسی غریب بود.

گویی تمام وجودم را در آغوش باد سپرده بودم ..

چه همراه بی اعتباری...

باد!!!

افکار بی انتهای من همچون تار و پودی در هم فرو می روند تا با لحظات من بازی کنند.

کنار پنجره اتاقم نشسته ام و برگریزان پاییز را  در هوای نیمه روشن نگاه می کنم.

گویی برگ ها در هوا می رقصند......

بی اعتبار آنها نیز در آغوش باد اند.....

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:6 توسط سمانه| |

با چه کسی بگویم این راز غریب؟ 

تنهایی ودرد......

مانده است در گوشه و کنار ذهن من

لحظه ای پر از سکوت

بی دریغ رشد می کند برای بی کسی

تنها وغریب......

آتش قهری تمام لحظه هایم را درید

می سپارم قدم را به قدم

بی دریغ.........

رسیدن بر سر یک جاده ی تاریک

منتها الیه آن خاموشی

مانده در سکوت ....

می دَرَم بادستهای خسته ام

ریشه های سخت بی کسی...

اما!بی نصیب....

دوباره رشد می کند

سریع.........

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 18:53 توسط سمانه| |

 خط سیاه روزگار بر روی کوله بار زندگی نشانه ایست از سر نوشت.

اقتضای کودکانه ایست لبخند زدن،گریستن.

سرمشق زندگی با الف شروع می شود و با روزهای پر باران ادامه دارد .

کاش می شد الف زندگی را پیدا کرد.

سرزنش مکن سرنوشت مرا که بی اختیار نوشته شد بدست

تقدیر.

 کاش قلم در دستم بود تا کوچه های بی کسی را خط می زدم.

من تک مسافر زندگیم در هیاهوی قلم ،تک غریب روزگار ،من آدمکی بی روحم.

دل غم دیده ی ما بود که سایه ی اندوه تو را به دوش می کشید ،رنج می کشید رنج می کشید....

نفس های شب روی سرم سنگینی می کند.

 چند وقتی است که از خود دست کشیده ام و به

روزگار نگاه می کنم.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:47 توسط سمانه| |

من به دلدادگی دل آمدم 

به هوای دل عاشق آمدم

آمدم نه دل دیدم ونه دلداده ای

غم مانده بود وعاشق آواره ای

آمدم بی ادعا ثابت کنم عاشقترم

آمدم پیدا کنم نیم دیگرم

عاقبت خود را بدیدم در میان

او بشد معشوق ومن شیدای آن

او برای عشق دیگر می پرید

او هوای دیگری را می خرید

او برای دخترک عاشقترین

و برای این دلم رسوا ترین

اومرا بی طاقت از یادش ببُرد

سیل چشمانم برایش آه برد

چند روزی در عزای این شکست

قلب این آشفته بی پروا شکست

قلب من در سینه بر خود می تنید

پیله ای تنگ برای خود خرید

به هوای پرزدن  او می تنید

پر زدن در آسمان بی کران

بی خزان وبی تگرگ وبی اَمان

پر گشودن را طواف حادثه جا مانده بود

پر گشودن تا سفر را لحظه ای وا مانده بود

ساز اِبلیس به صوت عاشقی آوا بخواند

عشق بگذشته به یاد او نشاند

پسرک گفت که من رسوا شدم

عاشق تو عاشقی شیدا شدم

سخن پر پیچ خود را تاب داد

آب داد وآب داد و آب داد

باورم شد حرفِ او حرفِ دل است

حرف شبنم بر لبِ گوش گل است

سخنش را خنجری کردم به دست

باز کردم پیله رامن مست ِمست

فارغ از امروز وفردا،هر چه هست

تا به خود باز آمدم دیدم که بود

بی صفت اِبلیس بود عاشق نبود

عاشقی بی نام وبی رنگ ونشان

ای اَمان وای اَمان وای اَمان

پیله ای پاره اطاقی تاریک

آدمی خسته به کنجی باریک

فکر ِ وای ِ من چه کردم بر سرش

بی رمق در پی فردا به بَرَش

خسته از جان و تن وخنجر به دست

 چشم بگشود و به ویرانی نشست

نثر خود را نظم کرد اینگونه وی

آه، افسوس ،فسانه تا به کی ؟....

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 19:5 توسط سمانه| |

هنوزهم بیاد قصه ات می نویسم این ترانه ی غمناک را

و من هنوز منتظر نگاه زیبای توام ....

هنوز هم از سکوت تو آه می کشم پر از دَرد می شوم

هنوز هم بهانه می کنم تو را ،پر از ترانه می شوم

بنام آغاز فصل تو.

به یاد آتش آبی ترین مصرع

به یاد آشفته بازار تنهایی

به یاد بازی دو رنگ روزگار

به رنگ زیبای بهار

به یاد لحظه ی عمیق آفتاب

به آبی لطیف اضطراب

به یاد قصه ای از سر فردای بی پایان

از دست های کودکانه ی دعا

نازنین قصه ها

گل بوته ی انار باغ

بوی شریف عطر یاس

و لحظه های زرد را من عاشقانه سرخ می کنم

ببین به یاد تو ترانه را چگونه رنگ می زنم

من اِلعِقاب زرد را به قلب آتش ترانه می زنم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:9 توسط سمانه| |

جا من؟

 خالی نیست.

دل او؟

تنها نیست.

جای من گل ؟

نه!نیست.

جای تو اما!

پیش قلبم خالی است.

جای تو هیچ کس نیست.

جای تو هیچ کس نیست.

جای تو آهی است از زمین تا آسمان.

جای تو یادی است که پر از دیروز است.

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 21:52 توسط سمانه| |

آدم خوبی بود

او ولی زود فراموش می کرد

او شبی از سر جاده ی دلتنگی

 بی صدا نام مرا فریاد زد

و من با صداقت عشق پر کردم دل آن تنها را

و چه آوازی خواند از سر شوق دلش!

من به او دل بستم .

و چه احساسی را با گلی سرخ به او بخشیدم

او!چه آرام لب گوشم گفت

تا ابد می مانم.

آدم خوبی بود

او ولی زود فراموش می کرد.

بی وفایی ها را از نگاه سردش خوب می فهمیدم

چه غریبانه دل کوچک من را آزرد !

او پر از فردا شد

و فراموشش شد.

دل من در اطاقی خالی جا مانده

آدم خوبی بود

او ولی.......!

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 14:22 توسط سمانه| |

آرام بخواب آرام

خمیازه ای بکش و بخواب آرام

بخواب و کابوس را با رؤیا در آمیز

و تصور کن زیباست 

و کاسه ی چه کنم را بر زمین بگذار

و رها شو آرام

و از هر چه رنگ تعلق دارد

پاک شو و پاره کن پرده های ظلمت را 

بی گمان فکرت آسوده خواهد شد

آسوده از تصورات بی پایان

آسوده شو ازهر چه بود وشد وهست وخواهد بود

لحظه ای بیاسای که راه دراز است

ازمَشک خیالت جرعه ای بنوش

حلال است مست شو

و بخوان آرام

در گذر از هر شکستی که روزی آرزو بود

درگذر از هر سرابی که روزی دریا بود

بی مها با پرواز کن

 و بخوان آرام

و باز لحظه ی غروب را طلوع کن

بخواب آرام.......

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 13:34 توسط سمانه| |

باد می آید باد

باد می آید از سمت شمال باغ

باد می آید از لا به لای آن شب بوها

از سوی آن کاج بلند

از سمت آن سرو سپید

باد می آید در بغل گرد و غبار خستگی

باد  از یاد  جنون تا مرز فنا می آید امشب

باد همچون آرامشی می آید از ته دعا

آری امشب در کوچه ی ما باد می آید

برای ترنم ابرهای خدا

باد بی ادعا تلنگری بر بغض این آسمانها می زند

بوی خاک نم گرفته می آید

گویی باران می آید

بوی یاس می آید امشب از آن طرف باغ

بوی خاک ،بوی باد ،بوی آسمان

می آید همراه لحظه ها ی بی صدا

بی صدا؟!؟

صدای رقص این برگ ها

صدای پای کوبی این قطره ها

صدای باد می آید صدای باد ........

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:57 توسط سمانه| |

                                                                                  بارالهی

تو همچون تلالوءخورشید درصورت نحیف یک

برگی

تو همچون لالایی دل بر تارهای صوت بلبلکان

کوچه ای

تو نوازش نسیم بر صورت قطرات بارانی

تو تپش نبض ظهر تابستانی

تولحظه ی به فریاد رسیدن یک آوازی

ذکر تو همچون لمس یک برگ گل است

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:37 توسط سمانه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ